دكتر شريعتي در سال 1312 در مزينان متولد شد. شريعتي در سال 1337 براي ادامه تحصيل در رشته دكتراي جامعه شناسي به فرانسه رفت. شريعتي در سال 1343 بهايران بازگشت و ابتدا بهعنوان دبير دبيرستان و سپس بهعنوان استاديار دانشگاه مشهد شروع به فعاليت كرد. دكتر شريعتي در سال 1348 به حسينيه ارشاد در تهران دعوت شد و از آن زمان با سلسله سخنرانيهاي معروف خود به مبارزه ضد حكومت شاه پرداخت. وي بر اثر همين سخنرانيها در سال 52 بهزندان افتاد. از دكتر شريعتي دهها جلد كتاب و مقالهتحقيقي و متون سخنراني برجاي مانده است. علي شريعتي روز 29 خرداد سال 1356 درگذشت. آرامگاه وي در سوريه است. بيو گرافي و شرح حال دکتر علي شريعتي سال هاي كودكي و نوجواني دكتر در در سن هفت سالگي- در دبستان ابنيمين در مشهد، ثبت نام كرد اما به دليل اوضاع سياسي و تبعيد رضاخان و اشغال كشور توسط متفقين، استاد (پدر دكتر)، خانواده را بار ديگر به كاهك فرستاد. دکتر پس از برقراري صلح نسبي در مشهد به ابنيمين برميگردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبيرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دليل مشغوليتهاي استاد كم ميشود. در اين دوران تمام سرگرمي دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در كتاب خانه پدر بود. دكتر سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانش سراي مقدماتي شد. او قصد داشت تحصيلاتش را ادامه دهد. در سال ??، اولين بازداشت او رخ داد و اين اولين رويارويي او و نظام حكومتي بود. اين بازداشت طولاني نبود ولي تاثيرات زيادي در زندگي آينده او گذاشت. در اين زمان فصلي نو در زندگي او آغاز شد، فصلي كه به تدريج از او روشنفكري مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت. آغاز كار آموزي ازدواج دوران اروپا فرانسه در آن سالها كشور پرآشوبي بود. بحران الجزائر از سالها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفكران خواهان پايان بخشيدن به آن. اين بحران به ديگر كشورها نيز نفوذ كرده بود. تحصيلات و اساتيد بعد از اين ساعتها روي رسالهاش كار ميكرد. دامنه مطالعاتش بسيار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گستردهتر از سطح دكترايش بود. ولي كارهاي تحقيقاتي رسالهاش كار جنبي برايش محسوب مي شد. درسها و تحقيقات اصلي دكتر، بيشتر در دو مركز علمي انجام مي شد. يكي در كلژدوفرانس در زمينه جامعه شناسي و ديگر در مركز تتبعات عالي در زمينه جامعه شناسي مذهبي. دكتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادي پيوست و در فعاليتهاي سازمانهاي دانشجويي ايران در اروپا شركت ميكرد. در كنگرهها حضور فعال داشت. دكتر در اين دوران در روزنامههاي ايران آزاد، انديشه جبهه در امريكا و نامهء پارسي حضور فعال داشت. ولي به تدريج با پيشه گرفتن سياست صبر و انتظار از سوي رهبران جبهه، انتقادات دكتر از آنها شدت يافت و از آنان قطع اميد كرد و از روزنامه استعفا داد. با خواندن كتاب «دوزخيان روي زمين»، نوشته فرانس فانون با انديشه هاي ايننويسنده انقلابي آشنا شد و در چند سخنراني براي دانشجويان از مقدمه آن كه به قلم ژانپل سارتر بود، استفاده كرد. از رساله خود در دانشگاه دفاع كرد و با درجه دكتراي تاريخ فارقالتحصيل شد. از اين به بعد با دانشجويان در چاي خانه ديدار ميكرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو ميكرد. معمولا جلسات سياسي هم در اين محلها برگزار ميشد. بعد از اتمام تحصيلات و قطع شدن منبع مالي از سوي دولت، دكتر عليرغم خواسته دروني و پيشنهادات دوستان از راه زميني به ايران برگشت. وي با دانستن اوضاع سياسي – فرهنگي ايران که به كسي چون او – با آن سابقه سياسي – امكان تدريس در دانشگاهها را نخواهند داد و نيز عليرغم اصرار دوستان هم فكرش مبني بر تمديد اقامت در فرانسه يا آمريكا، براي تداوم جريان مبارزه در خارج از كشور، تصميم گرفت كه به ايران بازگردد. اين بازگشت براي او، عمدتاً جهت كسب شناخت عيني از متن و اعماق جامعهء ايران و تودههاي مردم بود، همچنين استخراج و تصفيه منابع فرهنگي، جهت تجديد ساختمان مذهب. از بازگشت تا دانشگاه دوران تدريس اغلب كلاس هاي او با بحث و گفتگو شروع ميشد. پيش ميآمد دانشجويان بعد از شنيدن پاسخهاي او بياختيار دست ميزدند. با دانشجويان بسيار مانوس، صميمي و دوست بود. اگر وقتي پيدا ميكرد با آنها در تريا چاي ميخورد و بحث ميكرد. اين بحثها بيشتر بين دكتر و مخالفين انديشههاي او در ميگرفت. كلاسهاي او مملو از جمعيت بود. دانشجويان ديگر رشتهها درس خود را تعطيل ميكردند و به كلاس او ميآمدند. جمعيت كلاس آن قدر زياد بود كه صندليها كافي نبود و دانشجويان روي زمين و طاقچههاي كلاس، مينشستند. در گردشهاي علمي و تفريحي دانشجويان شركت ميكرد. او با شوخيهايشان، مشكلات روحيشان و عشقهاي پنهان ميان دانشجويان آشنا بود. كتاب «كوير» را چاپ كرد. حساسيت، دقت و عشقي كه براي چاپ اين كتاب به خرج داد، براي او، كه در امور ديگر بيتوجه و بينظم بود، نشانگر اهميت اين كتاب براي او بود. (كوير نوشتههاي تنهايي اوست). در فاصله سال هاي تدريسش، سخنرانيهايي در دانشگاهاي ديگر ايراد ميكرد، از قبيل دانشگاه آريامهر (صنعتيشريف)، دانش سراي عالي سپاه، پليتكنيكتهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه اين فعاليتها سبب شد كه مسئولين دانشگاه درصدد برآيند تا ارتباط او را با دانشجويان قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي-فرهنگي، بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دكتر، با موافقت مسئولين دانشگاه، به بخش تحقيقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداري دكتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعي براي تحقيق به او داده شد، تا روي آن كار كند. به هر حال عمر كوتاه تدريس دانشگاهي دكتر، به اين شكل به پايان ميرسد. حسينيه ارشاد از بدو تاسيس حسينيه ارشاد در تهران، از شخصيتهايي چون آيتلله مطهري دعوت ميشد تا با آنان همكاري كنند. بعد از مدتي از طريق استاد شريعتي (پدر دكتر) كه با ارشاد همكاري داشت، از دكتر دعوت شد تا با آنان همكاري داشته باشد. در سالهاي اول همكاري دكتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشكده ادبيات مشهد، ايراد سخنرانيهاي او مشروط به اجازه دانشكده بود، براي همين بيشتر سخنرانيها در شبجمعه انجام ميشد، تا دكتر بتواند روز شنبه سر كلاس درس حاضر باشد. پس از چندي همفكر نبودن دكتر و بعضي از مبلغين، باعث بروز اختلافات جدي ميان مبلغين و مسئولين ارشاد شد. اين اختلافات علني شد و از هيئت امنا خواسته شد كه دكتر ديگر در ارشاد سخنراني نكند. اما بعد از تشكيل جلسات و و نشستهايي، دكتر باز هم در حسينيه سخنراني كرد. هدف دكتر از همكاري با ارشاد، تلاش براي پيش برد اهداف اسلامي بود. سخنرانيهاي او، خود گواهي آشكار بر اين نكته است. در سخنرانيها، مديريت سياسي كشور به شيوهاي سمبليك مورد ترديد قرار ميگرفت. حسينيه ارشاد، كاروان حجي به مكه اعزام ميكند تا در پوشش اعزام اين كاروان به مكه، با دانشجويان مبارز مقيم در اروپا، ارتباط برقرار كنند. دكتر با وجود ممنوعالخروج بودن، با تلاشهاي بسيار، با كاروان همراه مي شود.همراه با كاروان حسينيه، سه سفر به مكه رفت كه نتيجه آن مجموعه سخنرانيهاي ميعاد با ابراهيم و مجموعه سخنرانيها تحت عنوان حج در مكه بود، كه بعدها به عنوان كتابي مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرين سفر در راه برگشت به مصر رفت، كه اين سفر رهآورد زيادي داشت، از جمله كتاب آري اين چنين بود برادر. دكتر بسيار پر كار بود. او ميكوشيد، ارشاد را از يك موسسه مذهبي به يك دانشگاه تبديل كند. شب و روزش را وقف اين كار ميكند، در حالي كه در اين ايام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دكتر در ارشاد، باعث رفتن برخي از اعضا شد، كه باعث به وجود آمدن جوي يكدستتر و همفكرتر شد. با رفتن اين افراد، پيشنهادهاي جديد دكتر، قابل اجرا شد. دانشجويان دختر و پسر، مذهبي و غير مذهبي و از هر تيپي در كلاسهاي دكتر شركت ميكردند. در ارشاد، كميتهيي مسئول ساماندهي جلسات و سخنرانيها شد. به دكتر امكان داده شد كه به كميتههاي نقاشي و تحقيقات نيز بپردازد. انتقادات پيرامون مقالات دكتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوين تاريخ اسلام و همچنين حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسي براي دانشجويان دختر و مبلمان سالن و از اين قبيل مسائل بود. اين انتقادات از سويي و تهديدهاي ساواك از سوي ديگر هر روز او را بيحوصله تر ميكرد و رنجش ميداد. ديگر حوصله معاشرت با كسي را نداشت. در اين زمان به غير از درگيريهاي فكري، درگيريهاي شغلي هم داشت. عملاً حكم تدريس او در دانشكده لغو شده بود و او كارمند وزارت علوم محسوب ميشد. وزارت علوم هم، يك كار مشخص تحقيقاتي به او داده بود تا در خانه انجام دهد. كار ارشاد سرعت غريبي پيدا كرده بود. دكتر در اين دوران به فعال شدن بخشهاي هنري حساسيت خاصي نشان ميداد. دانشجويان هنر دوست را تشويق ميكرد تا نمايشنامه ابوذر را كه در دانشكده مشهد اجرا شده بود، بار ديگر اجرا كنند. بالاخره نمايش ابوذر درست يكي دوماه قبل از تعطيلي حسينيه، در زير زمين ارشاد برگزار شد. اين نمايش باعث ترس ساواك شد، تا حدي كه در زمان اجراي نمايش بعد به نام «سربداران» در ارشاد، حسينيه براي هميشه بسته و تعطيل شد. آخرين زندان در دوران خانهنشيني (دو سال آخر زندگي) فرصت يافت تا بيشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شركت فرزندانش در جلسات تاكيد ميكرد. بر روي فراگيري زبان خارجي اصرار زيادي ميورزيد. با هم فكري دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را براي ادامه تحصيل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نيز بر آن شد كه نزد او برود و در آنجا به فعاليتها ادامه دهد. راههاي زيادي براي خروج دكتر از مرزها وجود داشت. تدريس در دانشگاه الجزاير، خروج مخفي و گذرنامه با اسم مستعار و … بعد از مدتي با كوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگيرد. در شناسنامه اسم دكتر، علي مزيناني بود، در حالي كه تمام مدارك موجود در ساواك به نام علي شريعتي يا علي شريعتي مزيناني ثبت شده بود. چند روز بعد براي بلژيك بليط گرفت. چون كشوري بود كه نياز به ويزا نداشت. از خانواده خداحافظي كرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حركت بسيار نگران بود. سر را به زير ميانداخت تا كسي او را نشناسد. اگر كسي او را ميشناخت، مانع خروج او ميشدند. و به هر ترتيبي بود از كشور خارج شد. دكتر نامهاي به احسان از بلژيك نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پيرامون اخذ ويزا ازامريكا تحقيق كند. ساواك در تهران از طريق نامهيي كه دكتر براي پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از كشور شده بود و دنبال رد او بود. دكتر بعد از مدتي به لندن، نزد يكي از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت كرد. بدين ترتيب كسي از اقامت دوهفتهيي او در لندن با خبر نشد. پس از يك هفته، دكتر تصميم گرفت با ماشيني كه خريده بود از طريق دريا به فرانسه برود. در فرانسه به دليل جوابهاي گنگ و نامفهوم دكتر، که مي خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشكوك ميشود. ولي به دليل اصرارهاي دكتر حرف او را مبني بر اقامت در لندن در نزد يكي از اقوام قبول ميكند. اين خطر هم رد ميشود. بعد از اين ماجرا، دكتر متوجه ميشود كه از خروج همسرش و فرزند كوچكش در ايران جلوگيري شده. بسيار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن ميرود و دو فرزند ديگرش، سوسن و سارا را به خانه ميآورد. دكتر در آن شب اعتراف ميكند كه جلوگيري از خروج پوران و دخترش مونا ميتواند او را به وطن بازگرداند، او مي گويد كه فصلي نو در زندگيش آغاز شده است. در آن شب، دكتر به گفته دخترانش بسيار ناآرام بود و عصبي … شب را همه در خانه ميگذرانند و فردا صبح زماني كه نسرين، خواهر علي فكوهي، مهماندار دكتر، براي باز كردن در خانه به طبقه پايين ميآيد، با جسد به پشت افتاده دكتر در آستانه در اتاقش روبهرو ميشود. بينياش به نحوي غير عادي سياه شده بود و نبضش از كار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فكوهي تماس ميگيرند و خواستار جسد ميشوند، در حالي كه هنوز هيچ كس از مرگ دكتر با خبر نشده بود. پس از انتقال جسد به پزشكي قانوني، بدون انجام كالبد شكافي و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائين و نرسيدن خون به قلب اعلام كردند. و بالاخره در كنار مزار حضرت زينب آرام گرفت!… وصيت نامه گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم. وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هايم و نوشته¬هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي¬داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد. همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه: يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله¬ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه¬داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه¬اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي¬رود تا کجا مي¬تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟ 1. به لهجه خراساني يعني گنجشک گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح هاي خارق العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته ها و مصدق از ميان همين "دوله" ها و "سلطنه" هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اينشتين" از همين نژاد پليد و "شوايتزر" از همين اروپاي قسي آدمخوار و "لومومبا" از همين نژاد برده و "مهراوه" پاک از همين نجس هاي هند و پدرم از همين مدرسه هاي آخوند ريزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهيم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي دهند که حساب هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي پرورد اميدوار باشم. پريشانم چه مي خواهي تو از جانم ! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي خداوندا ! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بيندازي و شب ، آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر مي گويي ! نمي گويي ؟ خداوندا ! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايه ديوار بگشايي لبت بر کاسه مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرف تر عمارت هاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد زمين و آسمان را کفر مي گويي ! نمي گويي ؟ خداوندا ! اگر روزي بشر گردي زحال بندگانت با خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن ، از اين بدعت خداوندا تو مسئولي خداوندا ! تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
نگاهي به زندگي دکتر علي شريعتي با بازخواني کتاب «طرحي از يک زندگي» نوشته پوران شريعت رضوي(همسردکتر)
در فاصله سال هاي تدريسش، سخنرانيهايي در دانشگاهاي ديگر ايراد ميكرد، از قبيل دانشگاه آريامهر (صنعتيشريف)، دانش سراي عالي سپاه، پليتكنيكتهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه اين فعاليتها سبب شد كه مسئولين دانشگاه درصدد برآيند تا ارتباط او را با دانشجويان قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي-فرهنگي، بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند.
ورود به دبستان «ابن يمين» - ورود به دبيرستان «فردوسي مشهد» - عضويت در كانون نشر حقايق اسلامي - ورود به دانش سراي مقدماتي مشهد - اشتغال در اداره ي فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خياباني عليه حكومت موقت قوام السلطنه و دستگيري كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنيانگذاري انجمن اسلامي دانش آموزان. - عضويت در نهضت مقاومت ملي - گرفتن ديپلم كامل ادبي - ورود به دانشكده ادبيات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر غفاري - دستگيري به همراه اعضاء نهضت مقاومت - فارقالتحصيلي از دانشكده ادبيات با رتبه اول - اعزام به فرانسه با بورس دولتي - همكاري با كنفدراسيون دانشجويان ايراني، جبهه ملي، نشريه ايران آزاد - اتمام تحصيلات و اخذ مدرك دكترا در رشته تاريخ و گذراندن كلاسهاي جامعهشناسي - بازگشت به ايران و دستگيري در مرز - استادياري تاريخ در دانشگاه مشهد - آغاز سخنرانيها در حسينيه ارشاد - تعطيلي حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنراني - دستگيري و انفرادي - خانه نشيني و آغاز زندگي سخت در تهران و مشهد - هجرت به اروپا و شهادت.
دكتر در كاهك متولد شد. مادرش زني روستايي و پدرش مردي اهل قلم و مذهبي بود. سال هاي كودكي را در كاهك گذراند. افراد خاصي در اين دوران بر او تاثير داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادري و پدري و ملا زهرا (مكتب دار ده كاهك).
با گرفتن ديپلم از دانش سراي مقدماتي، دكتر در ادارهي فرهنگ استخدام شد. ضمن كار، در دبستان كاتبپور در كلاس هاي شبانه به تحصيل ادامه داد و ديپلم كامل ادبي گرفت. در همان ايام در كنكور حقوق نيز شركت كرد. دكتر به تحصيل در رشته فيزيك هم ابراز علاقه ميكرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دكتر در اين مدت به نوشتن چهار جلد كتاب دوره ابتدايي پرداخت. اين كتابها توسط انتشارات و كتابفروشي باستان مشهد منتشر و چند بار تجديد چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدايي آن زمان تدريس شد. با باز شدن دانشگاه علوم و ادبياتانساني در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشان براي ثبت نام در اين دانشگاه اقدام كردند. ولي به دليل شاغل بودن و كمبود جا تقاضاي آنان رد شد. دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در اين كلاسها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در اين دوران دكتر به جز تدريس در دانشگاه طبع شعر نوي خود را ميآزمود. هفته اي يك بار نيز در راديو برنامه ادبي داشت و گهگاه مقالاتي نيز در روزنامه خراسان چاپ ميكرد. در اين دوران فعاليتهاي او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولي شكل ايدئولوژيك به خود نگرفته بود.
با پوران شريعت رضوي، يكي از همكلاسيهايش ازداوج كرد. دكتر در اين دوران روزها تدريس ميكرد و شب ها را روي پاياننامهاش كار ميكرد. زيرا ميبايست سريعتر آن را به دانشكده تحويل ميداد. موضوع تز او، ترجمه كتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نويسنده مصري) بود. به هر حال دكتر سر موقع رسالهاش را تحويل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تاييد اساتيد دانشكده قرار گرفت. بعد از مدتي به او اطلاع داده شد بورس دولتي شامل حال او شده است. پس به دليل شناخت نسبي با زبان فرانسه و توصيه اساتيد به فرانسه براي ادامه تحصيل مهاجرت کرد.
عطش دكتر به دانستن و ضرورتهاي ترديد ناپذيري كه وي براي هر يك از شاخههاي علوم انساني قائل بود، وي را در انتخاب رشته مردد ميكرد. ورود به فرانسه نه تنها اين عطش را كم نكرد، بلكه بر آن افزود. ولي قبل از هر كاري بايد جايي براي سكونت مييافت و زبان را به طور كامل ميآموخت. به اين ترتيب بعد از جست و جوي بسيار توانست اتاقي اجاره كند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجيان (آليس) ثبت نام كند. پس روزها در آليس زبان ميخواند و شبها در اتاقش مطالعه مي كرد و از ديدار با فارسيزبانان نيز خودداري مي نمود. با اين وجود تحصيل او در آليس ديري نپاييد. زيرا وي نميتوانست خود را در چارچوب خاصي مقيد كند، پس با يك كتاب فرانسه و يك ديكشنري فرانسه به فارسي به كنج اتاقش پناه ميبرد. وي كتاب «نيايش» نوشته الكسيس كارل را ترجمه ميكرد.
دكتر در آغاز تحصيلات در دانشگاه سربن، بخش ادبيات و علوم انساني ثبت نام كرد. وي به پيشنهاد دوستان و علاقه شخصي به قصد تحصيل در رشته جامعه شناسي به فرانسه رفت. ولي در آنجا متوجه شد كه فقط در ادامه رشته قبلياش ميتواند دكتراييش بگيرد. پس بعد از مشورت با اساتيد، موضوع رسالهاش را كتاب «تاريخ فضائل بلخ»، اثري مذهبي، نوشته صفيالدين قرار داد.
به ايران برگشت و در مرز دستگير شد. حكم دستگيري از سوي ساواك بود ولي چون دكتر از ايران از طريق مرزهاي هوايي خارج و به فرانسه رفته بود، حكم معلق مانده بود. پس اينك لازمالاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزلقلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهريور همان سال بعد از آزادي به مشهد برگشت. بعد از مدتي با درجه چهار آموزگاري دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضايي هم براي دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت ها تدريس كرد، تا بالاخره بار ديگر، از طريق يك آگهي براي استادياري رشته تاريخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدريس او مشكلات و كارشكنيهاي بسياري بود. ولي در آخر به دليل نياز مبرم دانشگاه به استاد تاريخ، استادياري او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به كار كرد. سالهاي نسبتاً آرامي براي خانوادهي او بود. دكتر بود و كلاسهاي درسش و خانواده. تدريس در دانشكدهي ادبيات مشهد، نويسندگي و بقيه اوقات بودن با خانوادهاش تمام كارهاي او محسوب ميشد.
به عنوان استاديار رشته تاريخ، در دانشكده مشهد، استخدام ميشود. موضوعات اساسي تدريسش تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي بود. از همان آغاز، روش تدريسش، برخوردش با مقررات متداول دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگران متمايز ميكرد. بر خلاف رسم عموم اساتيد از گفتن جزوه ثابت و از پيش تنظيم شده پرهيز ميكرد. دكتر، مطالب درسي خود را كه قبلاً در ذهنش آماده كرده بود، بيان ميكرد و شاگردانش سخنان او را ضبط ميكردند. اين نوارها به وسيله دانشجويان پياده ميشد و پس از تصحيح، به عنوان جزوه پخش ميشد. از جمله، كتاب اسلامشناسي مشهد و كتاب تاريختمدن از همين جزوات هستند.
اين دوره از زندگي دكتر، بدون هيچ گفتگويي پربارترين و درعين حال پر دغدغهترين دوران حيات اوست. او در اين دوران، با سخنرانيها و تدريس در دانشگاه، تحولي عظيم در جامعه به وجود آورد. اين دوره از زندگي دكتر به دوران حسينيه ارشاد معروف است. حسينيه ارشاد توسط عدهاي از شخصيتهاي ملي و مذهبي، بنيان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامهي آن عبارت بود از تحقيق، تبليغ و تعليم مباني اسلام.
به زندگي مخفي روي آورد. ساواك به دنبال او بود. از تعطيلي به بعد، متن سخنرانيهاي دكتر با اسم مستعار به چاپ ميرسيد. در نيمه شب به خانهاش مراجعه كرد. بعد از جمعآوري لوازم شخصيش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهرباني مراجعه كرد و خودش را معرفي كرد. بعد از آن روز به انفرادي رفت. شكنجههاي او بيشتر رواني بود تا جسمي. در اوائل ملاقات در اتاقي خصوصي انجام ميشد و بيشتر مواقع فردي ناظر بر اين ملاقات ها بود. دكتر اجازه استفاده از سيگار را داشت ولي كتاب نه!! بعد از مدتي هم حكم بازنشستگي از وزارت فرهنگ به دستش رسيد. در تمام مدت ساواك سعي ميكرد دكتر را جلوي دوربين بياورد و با او مصاحبه كند. ولي موفق نشد. دكتر در اين مدت بسيار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نيز برخوردار. او با نيروي ايمان بالايي كه داشت، توانست روزهاي سخت را در آن سلول تنگ و تاريك تحمل كند. در اين مدت خيلي از چهره هاي جهاني خواستار آزادي دكتر از زندان شدند. به هر حال دكتر بعد از انفرادي به خانه برگشت و عيد را در كنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادي يك سره تحت كنترل و نظارت ساواك بود. در واقع در پايان سالی كه آزادي دكتر در آن رخ داد، پايان مهم ترين فصل زندگي اجتماعي-سياسي وي و آغاز فصلي نو در زندگي او بود. در تهران دكتر مكرر به سازمان امنيت احضار ميشد، يا به در منزل اوميرفتند و با به هم زدن آرامش زندگيش قصد گرفتن همكاري از او را داشتند. با اين همه، او به كار فكري خود ادامه ميداد. به طور كلي، مطالبي براي نشريات دانشجويي خارج از كشور مينوشت. در همان دوران بود كه كتابهايي براي كودكان نظير كدو تنبل، نوشت.
وصيت نامه دکتر علي شريعتي از ويکينبشته Jump to: گشتن, search ... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت. زمستان سال 1348 « امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).
دوست مي داشتم که "احسان" متفکر، معنوي، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي ترسم از پوکي و پوچي موج نويها و ارزان فروشي و حرص و نوکر مآبي اين خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده ها و حسد ها و باد و بروت ها ي بيخودي ِ اين روشنفکران سياسي. که تا نيمه هاي شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجو فروشي ها، از کساني که به هر حال کاري مي کنند بد مي گويند و آنها را با فيدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا مي سنجند و طبعا محکوم مي کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشي هاي انقلابي و کارتند[؟] و عقده گشايي هاي سياسي با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن ِ قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن در گير است و طرح درستِ مسايل آنچنان که به عقل هيچکس ديگر نمي رسد ــ به منزل برمي گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي خوابند.
خدايا کفر نمي گويم
«دکتر علي شريعتي »
اخبار
مرتبط
:
مهدی یار : جالب بود دست شما درد نکند با این اطلاعات ذیقیمتی که دادید .