كد خبر: AKh-731 تعداد مشاهده: 91  تاریخ : 25/3/1389   ساعت : 18:38 نسخه چاپی ارسال به دوستان
فرفروک | قاطر ارده ای !!!!!!

توضیح : سابقا" در شهر برازجان برای تهیه ارده که یکی از مشتقات حلوا شکری ست ، و از کنجد درست میشود بوسیله قاطر ، آسیاب آنرا می چرخاندند تا کنجد نرم شود . این قاطرها بعلت دوران مرتب بدور یک مرکز ، معمولا" طاقت نمی اوردند و برای جلوگیری از گیچ شدن آنان ، عینک سیاهی روی چشمانشان میزدتد . از آن ببعد مردم استان بوشهر نیز هر کس که عینک آفتابی می زند و می خواهند دستش بیاندازند می گویند : قاطر ارده ای

 

              قاطر ارده ای !!!!!!

هشت سال از شروع جنگ ایران و عراق گذشته بود و در فراز و نشیب شکستها

و پیروزی ها ، همیشه خدارحم شاهد عزیمت دوستانش به جبهه و شهادت و

جانبازی و ایثاربعضی از آنان بود ، گاهی غبطه می خورد که : " اگه مو هم مث

فلانی شهید میشدم حالا توی بهشت جام بید ( بود ) ، اونجا جام خوب بی و

پیش زبیده و بچه ها قرب و آبروئی داشتم . " بهر دری می زد برایش جور نمی

شد که به جبهه اعزام شود . روزی دوستش عبدی که همکارش هم بود گفت :

" خدارحم جان ، حالا که ما قابل نبیدیم با بسیجی ها به جبهه بریم و از تیر و

تفنگ زهلمون میرفت ( می ترسیدیم ) ، بیا با کلاه سبزهای دریایی بریم جنگ

دریایی ! اگه پیروز شدیم ، مدالی ، پاداشی ، چیزی بما میدن و اگه شهید

شدیم هم چه بهتر ! فیس وافاده اش زبیده و نرگس میدن " . خدارحم پشت

گوشش خاراند و گفت : " توی دریا اگه تیر بخوری و تو او ( آب ) شور بیافتی

لارت ( بدنت ) تش ( آتش ) می گیره ! " عبدی خندید : " خو مگه تو جنگ

حلوا قسمت می کنن ؟ خومم ( خودم هم ) می فهمم شهید شدن سختن

کار هرکسی نی ، دل و جراءت می خواد . . . . . . . . . "  .

خدارحم بفکر فرو رفت . . . .

         یادش آمد که شبهای قبل ، با تعدادی از دوستانش که حالا شهید شده اند

به خانه چند مجروح جنگی رفتند ، یکی نوجوان ۱۷ ساله بنام مهدی که یک

چشمش ترکش خورده بود و از حدقه بیرون آمده ، او مرتب می خندید و جوک

می گفت . شبی دیگر پیش نوجوان ۱۶ ساله دیگری رفتند که یک پایش از

دست داده بود و روده هایش هم سوراخ شده بود . او هم مرتب می خندید

و متلک می گفت . خدارحم کفرش بالا امده بود : آخه اینا چنن ؟ چقدر نترسن

اینا سی رئیس علی گفتن : زکی ! مو خار تو پام میره ، لیکم ( فریادم ) هوا

میره  ، اما اینا . . . . ناگهان سرش بلند کرد و با فریاد گفت : " عبدی بریم ،

بریم جبهه دریایی ، مو اهل جنگم ! خین ( خون ) ما که از خین اینا رنگین تر

نی ؟! " خلاصه با اصرار و التماس از فرمانده تکاوران که جهت حمله به

اسکله های البکر و الامیه عراق آماده می شد ، مجوز شرکت در این عملیات

را گرفتند . از سه روز قبل از حرکت ، لباس پلنگی انگلیسی و پوتین و کوله

پشتی ، تهیه کردند ، و سعی می کردند برای جلب توجه هرروز با همین

هیبت ، در جمع جوانان محل حاضر شوند و طوری وانمود می کردند که همه

بدانند آنها عازم عملیات محرمانه ای هستند ! مثلا" عبدی در جمع به خدارحم

می گفت : " چهره ات خیلی نورانی شده ، فکر کنم بزودی شهید بشی "

و خدارحم باورش می شد و اشک می ریخت و دلش برای تنهایی زبیده

می سوخت ! روز موعود فرا رسید و بهمراه پنج اتوبوس عازم بندر امام شدند

خدارحم ذلش می لرزید ، و پوتین های سنگین خود را به کف اتوبوس می

کشید ! عبدی گفت : " خدارحم جان ، تا حالا با تفنگ تیراندازی کردی ؟

خدارحم گفت :  ها بله ، یه عراقی هم زمان حکومت البکر ، نفله کردم !

عبدی گفت : چطوری؟ خدارحم گفت : دوران آموزشی زمان طاغوت توی

خسروآباد آبادان دوره می دیدیم . بعد از چند هفته بما تفنک درازی دادن !

که خیلی سنگین بید ( بود ) روز اول قبل از صبحگاه ، بلانسبت جهت تخیله

خومون ( خودمون ) همگی هجوم آوردند به مستراح ! حالا دو فقره مستراح

و دویست نفر آدم کم پر( شکم پر ) ! مو که کوچکتراز از همه بیدم ( بودم )

آخر همه نوبتم شد ! اول چرتی ری ( روی ) تفنگ زدم بعد وارد خونه شیطون

شدم ، سرکار استوار هم هی داد می کشید که : زود به صف .  مو (من )

که زیپم بسته نمی شد کار نیمه تموم نهادم و از ترس سرکار استوار رفتم

تو صف . سرکار استوار فرمون داد : پیش فنگ ! که صدای چرق چرق در گرفت

و یهو همه زدند زیر خنده ! . آخه مو بجای تفنگ افتوه (آفتابه) آورده بیدم ! 

استوار گفت : ناموست کو ؟ گفتم : معذرت میخوام ، توی مستراح جا گذاشتم

(سی تفنگ می گفتند ناموس) . خلاصه مو تنبیه شدم و چهار شو (شب)

پشت سرهم نگهبانی انبار مهمات می دادم . یه شو که چیشام دیگه نمی دید

و از اونجایی که سرکار استوار مرتب تو گشمون خوانده بید : " مواظب عراقیا

باشین ، خیلی زرنگن ! میان سرتون می برن ! " حس کردم یه عراقی هیکل

دار ، کلو کلو ( خمیده ) میاد . هرچه ایست دادم نایساد ! دوتا تیر زدم تو قابش

که نقش زمین شد ! حالا از مرده هم می ترسم همونجا ایساده بیدم و

می لرزیدم و کمی هم خوم (خودم) خیس کرده بیدم . ناگهان از صدای تیر ،

سرکار استوار و فرمانده ها مث اجل معلق با جیپ ، رسیدند ! کاشی بعمل

اومد که او عراقی نبیده(نبوده) بلکی یه سگ گردن کلفتی بیده که مو  هم

اشتباهی زدمش ، سگ هم مال فرمانده گردان بید ! خلاصه دیگه تا آخر

آموزشی به مو ، تفنگ ندادن . و همیشه دعا ، سی جون سگ می کردم  !!

عبدی و چند تا از تکاوران ، از خندیدن ، ریسه رفته بودند .  هنوز صد کیلومتری

از بوشهر جدا نشده بودند که میک های عراقی ، مجتمع نفتی امام حسن در

در نزدیکی گناوه ، بمباران کردند و از شدت انفجار چند شیشه اتو بوس  ،

شکسته شد ، عبدی دستپاچه شد ! رنگ چهره خدا رحم مث گچ شده بود

دلشان می لرزید . عبدی یواشکی گفت : خدارحم ، کاش برمی گشتیم !

- خدارجم گفت : چطوری ؟ مگه میشه ؟ عبدی باترس گفت : نمی دونم

ای بعثی های لامصب تشنه خین (خون) ما دونفر هسن ! خدا رحم با تلخی

خندید : یانی (یعنی) ما رئیس علی دلواری هسیم !  چند کیلومتر مانده به

بندر امام ، اتوبوس آنان پنچر شد ! و چهار اتوبوس دیگر رفتند به بندر . تا

نیمه های شب و پس از تعویض چرخ اتوبوس وقتی به آسایشگاه خود در

بندر امام رسیدند ، جایی برای خوابیدن این دو نفر بد شانس نبود ! زیرا

تکاورانی که قبلا" رسیده بودند برای دوستان تکاور خود جاها را گرفته بودند

شام هم تمام شده بود ! نا چار هر دو در دوتا کانتینر فلزی کنار یک سیلوی

متروکه بلندی ، جای گرفتند . اما خدارحم خوابش نمی برد . هوا بشدت سرد

و مرطوب بود . یک پتوی مسافرتی که زبیده بهمرا مقداری تخمه و خیار توی

کوله پشتی اش جای داده بود ، پهن کرد و رویش نشست . چند کیلو تخمه

آفتاب گردان بیرون آورد و بهمراه عبدی مشغول خوردن شدند ! عبدی می گفت

" خدارحم جون ، بگیر بخوس(بخواب) ، شاید فردا عملیات باشه ! و خدارحم

جواب می داد که : " می ترسم ای سیلو بلندو ریمو ( رویمان) بیافته " عبدی

گفت : آخه هفت سال جنگن و نافتاده ، همی امشو ، میافته !؟ خدارحم گفت

" ما که شانس نداریم " . هر دو تاصبح بیدار بودند همراه دلهره و سرما و

گرسنگی ! سپیده های صبح که بخواب رفتند ، ناگهان با صدای چند انفجار ،

وحشت زده از خواب پریدند و آن چنان خودرا به درب کانتینر کوبیدند که درب از 

ریشه کنده شد .  وبرای در امان ماندن از اصابت ترکش های احتمالی ! روی

زمین ، دراز کش خوابیدند . دقایقی چند گذشت و همه جا سکوت فرا گرفته

بود . سرشان بلند نمودند ، مشاهده کردند تعدادی از تکاوران شیطون از خنده

ریسه می روند . آنان برای شوخی با قلوه سنگ به کانتینر ، حمله کرده بودند

بلند شدند خود را تکاندند . بعلت بی خوابی و سرما و خوردن چند کیلو تخمه

و ترس و وحشت صبحگاهی ، دچار اسهال شدید شدند . بنظر می رسید با

وجود چند تا مستراح مخروبه و بیش از دویست نفر آدم ، حالا حالا نوبت آنان

نمی شد !  به دل پیچه سختی دچار شده بودند و در آرزوی یک تیر خلاص

بودند . شام و صبحانه  به آنان نرسیده بود . ناگهان متوجه شدند راننده یکی

از اتوبوسها جهت تعمیرات ، بایستی به بوشهر برود . آندو با عجله رفتند

پیش فرمانده تکاوران : قربان اگر جائی در عملیات برای ما ندارید ، با اجازه

شما ما بریم بوشهر ، پشت جبهه ، محکم نگهداریم . فرمانده گفت : اصلا"

کی گفته شما بیائید ؟ برید . . .  برید ..... گویا حکم آزادی آنان از زندانهای

استالینگراد و یا اردوگاهها و کوره های آدم سوزی هیتلر ، صادر شده ، در یک

چشم برهم زدن بساط خودرا جمع و لاشه های خسته ، گرسنه و بیمار خود

را روی صندلی اتوبوس ولو کردند  و راهی بوشهر شدند . بین راه از خوشحالی

چیزی نداشتند بگویند ولی نزدیکی های بوشهر که رسیدند حدا رحم گفت :

راسی عبدی ! ما ای همه پیش بچه های محل فیس و افاده دادیم که می

خوایم بریم عملیات واسکله فتح کنیم ! و حلالیت طلبیدیم و از زن بچه ها

خداحافظی کردیم ! حالا اگه بریم نمیگن چه شده ؟ مگه عملیات یه روزه هم

میشه ؟ عبدی گفت : ناراحت نباش خواهرم توی بوالخیر ، نزدیکی دلوار زندگی

می کنه ، می ریم اونجا بیست روزی می مونیم بعد میایم و حسابی تعریف

کرده و فیس و افاده در می کنیم . نرسیده به بوشهر پیاده شده و راهی بوالخیر

شدند ، و به اهالی بوالخیر هم هرشب تعریف می کردند که در عملیات مهمی

بوده ایم و عراقی ها فقط دنبال ما دو نفر می گردند با لباس پلنگی و پوتین

مرتب در کوچه ها مانور می دادند و همه تعظیم و تکریمشان می کردند . بعد

از بیست روز راهی بوشهر شدند . روی دیوارهای شهر تصاویر دوستان

تکاورشان دیدند که اغلب شهید یا مفقود شده بودند . از جمله عکس خودشان

هم دیدند که جز مفقودین بودند .! خدایا چکار کنیم ! ما که مفقود نشدیم .

اصلا" ما در عملیات نبیدیم (نبودیم) ای دفتردار بی حال تکاوران یادش رفته

اسم ما رو خط بزنه ! رفتند و در گودالی پنهان شدند تا هوا تاریک شد . نیمه

های شب ، هر کدام راهی خانه خود شدند . خدارحم متوجه شد که دیوار

های حیاطشان سیاه پوش شده ، زنگ درب را بصدا در آورد ، دقایقی بعد زبیده

خواب آلود با دوتا از بچه هایشان آمدند دم در ! زبیده بمحض دیدن خدارحم ،

جیغی کشید و غش کرد !بچه ها هم که فکر می کردند روح پدرشان آمده

، درب بستند و فرار کردند ! پس از ساعاتی ، بازدن آب بصورت زبیده ، او به

هوش آمد و بچه ها برگشتند ! همسر عبدی ، یعنی نرگس ، بد تر از ربیده

شده بود و کارش به بیمارستان کشید تا بهوش آمد ! از این پس آنان روزهای

خوشی داشتند ، هر روز در جمع بچه های صادق و باصفای محله از عملیات

متهورانه خود و ذلیل و باسارت گرفتن نظامیان بعثی روی اسکله ها و و و و و

تعریف می کردند همه به به و چه چه می گفتند ( عجب عزتی! ) بویژه قیافه

پیرمردها در موقع تعریف کردن خدارحم و عبدی خیلی جالب بود ! اما بعد از

یکماه که بر خر مراد سوار بودند ، اداره اعزام کننده آنان که بعلت تحقیق ، پی

بدروغ آنان برده بود ، بجهت فرار از جبهه جنگ و غیبت متوالی ، آنان را دستگیر

وبا یک درجه تخفیف ، از اعدام رهایی ولی تا پایان جنگ ، در زندان ، ماندند .

                                                                    

جنگ مدتهاست که تمام شده و خدارحم از گذشته خیلی پشیمان است

از روی شهدا و خانواده آنان خجالت می کشد ، در هر مراسمی که بابت

تشییع جنازه شهدا انجام می شود ، شرکت می کند و از شهدا عذر تقصیر ،

می خواهد . یک روزی که شهدای گمنام آورده بودند ، او عینک جیوه ای مال

کامو ، پسرش ، روی چشمش بود و یکی از عکاسان یک رسانه خبری داشت

از وی عکس هنری می گرفت و خدا رحم طبق معمول رفت توی فیس و ژست

دراین موقع صدای چند الف بچه را شنید که باهم می خوانند : قاطر ارده ای

قاطر ارده ای ! از عکاس خجالت کشید و دوید بدنبالشان . هس هس می زد

یک تاکسی ایستاد و گفت : خدارحم بیاسوار . ولشون کن . اگه یه روزی

دوباره جنگ بشه همینا سینه سپر می کنن نه امثال من و تو یا اونای که به

خارج فرار کردن . او دوستش عبدی بود که بعد از سی سال خدمت صادقانه

در اداره متبوعه ! حالا به شغل دوم دیگری یعنی رانندگی تاکسی ارتقا ء

یافته بود ! خدا رحم سوار شد و عبدی با خنده گفت : راسی خدارحم ،

ناموست ! یعنی آفتابه چه شد ؟!

اسهال خینی( خونی ) بگیری عبدی ! اگه اون شو (شب) اسهال نگرفته

  بیدیم (بودیم) حالا ما . . .

 - حالا ما چه ؟

- حد اقل زن تو نرگس و عیال مو زبیده . . . . .

- چه می شدند ؟

- لا اقل بچه هامون . . . .

- بکجا می رسیدند ؟

و هر دو باهم خواندند : بی خیال ! ما که رسوای جهانیم غم عالم پشم است

                   خدا نگهدار

        

 



وبلاگ فرفروک




اخبار مرتبط :


نظر بازدید کنندگان :

 


شما هم نظر خود را در مورد این مطلب بنویسید :

نام:
ایمیل:
متن کامل نظر:
 
   

تمامی حقوق این سایت متعلق به پایگاه خبری تحلیلی عصر خبر می باشد
طراحی و اجرا : شرکت آراد