قاطر ارده ای !!!!!! هشت سال از شروع جنگ ایران و عراق گذشته بود و در فراز و نشیب شکستها و پیروزی ها ، همیشه خدارحم شاهد عزیمت دوستانش به جبهه و شهادت و جانبازی و ایثاربعضی از آنان بود ، گاهی غبطه می خورد که : " اگه مو هم مث فلانی شهید میشدم حالا توی بهشت جام بید ( بود ) ، اونجا جام خوب بی و پیش زبیده و بچه ها قرب و آبروئی داشتم . " بهر دری می زد برایش جور نمی شد که به جبهه اعزام شود . روزی دوستش عبدی که همکارش هم بود گفت : " خدارحم جان ، حالا که ما قابل نبیدیم با بسیجی ها به جبهه بریم و از تیر و تفنگ زهلمون میرفت ( می ترسیدیم ) ، بیا با کلاه سبزهای دریایی بریم جنگ دریایی ! اگه پیروز شدیم ، مدالی ، پاداشی ، چیزی بما میدن و اگه شهید شدیم هم چه بهتر ! فیس وافاده اش زبیده و نرگس میدن " . خدارحم پشت گوشش خاراند و گفت : " توی دریا اگه تیر بخوری و تو او ( آب ) شور بیافتی لارت ( بدنت ) تش ( آتش ) می گیره ! " عبدی خندید : " خو مگه تو جنگ حلوا قسمت می کنن ؟ خومم ( خودم هم ) می فهمم شهید شدن سختن کار هرکسی نی ، دل و جراءت می خواد . . . . . . . . . " . خدارحم بفکر فرو رفت . . . . یادش آمد که شبهای قبل ، با تعدادی از دوستانش که حالا شهید شده اند به خانه چند مجروح جنگی رفتند ، یکی نوجوان ۱۷ ساله بنام مهدی که یک چشمش ترکش خورده بود و از حدقه بیرون آمده ، او مرتب می خندید و جوک می گفت . شبی دیگر پیش نوجوان ۱۶ ساله دیگری رفتند که یک پایش از دست داده بود و روده هایش هم سوراخ شده بود . او هم مرتب می خندید و متلک می گفت . خدارحم کفرش بالا امده بود : آخه اینا چنن ؟ چقدر نترسن اینا سی رئیس علی گفتن : زکی ! مو خار تو پام میره ، لیکم ( فریادم ) هوا میره ، اما اینا . . . . ناگهان سرش بلند کرد و با فریاد گفت : " عبدی بریم ، بریم جبهه دریایی ، مو اهل جنگم ! خین ( خون ) ما که از خین اینا رنگین تر نی ؟! " خلاصه با اصرار و التماس از فرمانده تکاوران که جهت حمله به اسکله های البکر و الامیه عراق آماده می شد ، مجوز شرکت در این عملیات را گرفتند . از سه روز قبل از حرکت ، لباس پلنگی انگلیسی و پوتین و کوله پشتی ، تهیه کردند ، و سعی می کردند برای جلب توجه هرروز با همین هیبت ، در جمع جوانان محل حاضر شوند و طوری وانمود می کردند که همه بدانند آنها عازم عملیات محرمانه ای هستند ! مثلا" عبدی در جمع به خدارحم می گفت : " چهره ات خیلی نورانی شده ، فکر کنم بزودی شهید بشی " و خدارحم باورش می شد و اشک می ریخت و دلش برای تنهایی زبیده می سوخت ! روز موعود فرا رسید و بهمراه پنج اتوبوس عازم بندر امام شدند خدارحم ذلش می لرزید ، و پوتین های سنگین خود را به کف اتوبوس می کشید ! عبدی گفت : " خدارحم جان ، تا حالا با تفنگ تیراندازی کردی ؟ خدارحم گفت : ها بله ، یه عراقی هم زمان حکومت البکر ، نفله کردم ! عبدی گفت : چطوری؟ خدارحم گفت : دوران آموزشی زمان طاغوت توی خسروآباد آبادان دوره می دیدیم . بعد از چند هفته بما تفنک درازی دادن ! که خیلی سنگین بید ( بود ) روز اول قبل از صبحگاه ، بلانسبت جهت تخیله خومون ( خودمون ) همگی هجوم آوردند به مستراح ! حالا دو فقره مستراح و دویست نفر آدم کم پر( شکم پر ) ! مو که کوچکتراز از همه بیدم ( بودم ) آخر همه نوبتم شد ! اول چرتی ری ( روی ) تفنگ زدم بعد وارد خونه شیطون شدم ، سرکار استوار هم هی داد می کشید که : زود به صف . مو (من ) که زیپم بسته نمی شد کار نیمه تموم نهادم و از ترس سرکار استوار رفتم تو صف . سرکار استوار فرمون داد : پیش فنگ ! که صدای چرق چرق در گرفت و یهو همه زدند زیر خنده ! . آخه مو بجای تفنگ افتوه (آفتابه) آورده بیدم ! استوار گفت : ناموست کو ؟ گفتم : معذرت میخوام ، توی مستراح جا گذاشتم (سی تفنگ می گفتند ناموس) . خلاصه مو تنبیه شدم و چهار شو (شب) پشت سرهم نگهبانی انبار مهمات می دادم . یه شو که چیشام دیگه نمی دید و از اونجایی که سرکار استوار مرتب تو گشمون خوانده بید : " مواظب عراقیا باشین ، خیلی زرنگن ! میان سرتون می برن ! " حس کردم یه عراقی هیکل دار ، کلو کلو ( خمیده ) میاد . هرچه ایست دادم نایساد ! دوتا تیر زدم تو قابش که نقش زمین شد ! حالا از مرده هم می ترسم همونجا ایساده بیدم و می لرزیدم و کمی هم خوم (خودم) خیس کرده بیدم . ناگهان از صدای تیر ، سرکار استوار و فرمانده ها مث اجل معلق با جیپ ، رسیدند ! کاشی بعمل اومد که او عراقی نبیده(نبوده) بلکی یه سگ گردن کلفتی بیده که مو هم اشتباهی زدمش ، سگ هم مال فرمانده گردان بید ! خلاصه دیگه تا آخر آموزشی به مو ، تفنگ ندادن . و همیشه دعا ، سی جون سگ می کردم !! عبدی و چند تا از تکاوران ، از خندیدن ، ریسه رفته بودند . هنوز صد کیلومتری از بوشهر جدا نشده بودند که میک های عراقی ، مجتمع نفتی امام حسن در در نزدیکی گناوه ، بمباران کردند و از شدت انفجار چند شیشه اتو بوس ، شکسته شد ، عبدی دستپاچه شد ! رنگ چهره خدا رحم مث گچ شده بود دلشان می لرزید . عبدی یواشکی گفت : خدارحم ، کاش برمی گشتیم ! - خدارجم گفت : چطوری ؟ مگه میشه ؟ عبدی باترس گفت : نمی دونم ای بعثی های لامصب تشنه خین (خون) ما دونفر هسن ! خدا رحم با تلخی خندید : یانی (یعنی) ما رئیس علی دلواری هسیم ! چند کیلومتر مانده به بندر امام ، اتوبوس آنان پنچر شد ! و چهار اتوبوس دیگر رفتند به بندر . تا نیمه های شب و پس از تعویض چرخ اتوبوس وقتی به آسایشگاه خود در بندر امام رسیدند ، جایی برای خوابیدن این دو نفر بد شانس نبود ! زیرا تکاورانی که قبلا" رسیده بودند برای دوستان تکاور خود جاها را گرفته بودند شام هم تمام شده بود ! نا چار هر دو در دوتا کانتینر فلزی کنار یک سیلوی متروکه بلندی ، جای گرفتند . اما خدارحم خوابش نمی برد . هوا بشدت سرد و مرطوب بود . یک پتوی مسافرتی که زبیده بهمرا مقداری تخمه و خیار توی کوله پشتی اش جای داده بود ، پهن کرد و رویش نشست . چند کیلو تخمه آفتاب گردان بیرون آورد و بهمراه عبدی مشغول خوردن شدند ! عبدی می گفت " خدارحم جون ، بگیر بخوس(بخواب) ، شاید فردا عملیات باشه ! و خدارحم جواب می داد که : " می ترسم ای سیلو بلندو ریمو ( رویمان) بیافته " عبدی گفت : آخه هفت سال جنگن و نافتاده ، همی امشو ، میافته !؟ خدارحم گفت " ما که شانس نداریم " . هر دو تاصبح بیدار بودند همراه دلهره و سرما و گرسنگی ! سپیده های صبح که بخواب رفتند ، ناگهان با صدای چند انفجار ، وحشت زده از خواب پریدند و آن چنان خودرا به درب کانتینر کوبیدند که درب از ریشه کنده شد . وبرای در امان ماندن از اصابت ترکش های احتمالی ! روی زمین ، دراز کش خوابیدند . دقایقی چند گذشت و همه جا سکوت فرا گرفته بود . سرشان بلند نمودند ، مشاهده کردند تعدادی از تکاوران شیطون از خنده ریسه می روند . آنان برای شوخی با قلوه سنگ به کانتینر ، حمله کرده بودند بلند شدند خود را تکاندند . بعلت بی خوابی و سرما و خوردن چند کیلو تخمه و ترس و وحشت صبحگاهی ، دچار اسهال شدید شدند . بنظر می رسید با وجود چند تا مستراح مخروبه و بیش از دویست نفر آدم ، حالا حالا نوبت آنان نمی شد ! به دل پیچه سختی دچار شده بودند و در آرزوی یک تیر خلاص بودند . شام و صبحانه به آنان نرسیده بود . ناگهان متوجه شدند راننده یکی از اتوبوسها جهت تعمیرات ، بایستی به بوشهر برود . آندو با عجله رفتند پیش فرمانده تکاوران : قربان اگر جائی در عملیات برای ما ندارید ، با اجازه شما ما بریم بوشهر ، پشت جبهه ، محکم نگهداریم . فرمانده گفت : اصلا" کی گفته شما بیائید ؟ برید . . . برید ..... گویا حکم آزادی آنان از زندانهای استالینگراد و یا اردوگاهها و کوره های آدم سوزی هیتلر ، صادر شده ، در یک چشم برهم زدن بساط خودرا جمع و لاشه های خسته ، گرسنه و بیمار خود را روی صندلی اتوبوس ولو کردند و راهی بوشهر شدند . بین راه از خوشحالی چیزی نداشتند بگویند ولی نزدیکی های بوشهر که رسیدند حدا رحم گفت : راسی عبدی ! ما ای همه پیش بچه های محل فیس و افاده دادیم که می خوایم بریم عملیات واسکله فتح کنیم ! و حلالیت طلبیدیم و از زن بچه ها خداحافظی کردیم ! حالا اگه بریم نمیگن چه شده ؟ مگه عملیات یه روزه هم میشه ؟ عبدی گفت : ناراحت نباش خواهرم توی بوالخیر ، نزدیکی دلوار زندگی می کنه ، می ریم اونجا بیست روزی می مونیم بعد میایم و حسابی تعریف کرده و فیس و افاده در می کنیم . نرسیده به بوشهر پیاده شده و راهی بوالخیر شدند ، و به اهالی بوالخیر هم هرشب تعریف می کردند که در عملیات مهمی بوده ایم و عراقی ها فقط دنبال ما دو نفر می گردند با لباس پلنگی و پوتین مرتب در کوچه ها مانور می دادند و همه تعظیم و تکریمشان می کردند . بعد از بیست روز راهی بوشهر شدند . روی دیوارهای شهر تصاویر دوستان تکاورشان دیدند که اغلب شهید یا مفقود شده بودند . از جمله عکس خودشان هم دیدند که جز مفقودین بودند .! خدایا چکار کنیم ! ما که مفقود نشدیم . اصلا" ما در عملیات نبیدیم (نبودیم) ای دفتردار بی حال تکاوران یادش رفته اسم ما رو خط بزنه ! رفتند و در گودالی پنهان شدند تا هوا تاریک شد . نیمه های شب ، هر کدام راهی خانه خود شدند . خدارحم متوجه شد که دیوار های حیاطشان سیاه پوش شده ، زنگ درب را بصدا در آورد ، دقایقی بعد زبیده خواب آلود با دوتا از بچه هایشان آمدند دم در ! زبیده بمحض دیدن خدارحم ، جیغی کشید و غش کرد !بچه ها هم که فکر می کردند روح پدرشان آمده ، درب بستند و فرار کردند ! پس از ساعاتی ، بازدن آب بصورت زبیده ، او به هوش آمد و بچه ها برگشتند ! همسر عبدی ، یعنی نرگس ، بد تر از ربیده شده بود و کارش به بیمارستان کشید تا بهوش آمد ! از این پس آنان روزهای خوشی داشتند ، هر روز در جمع بچه های صادق و باصفای محله از عملیات متهورانه خود و ذلیل و باسارت گرفتن نظامیان بعثی روی اسکله ها و و و و و تعریف می کردند همه به به و چه چه می گفتند ( عجب عزتی! ) بویژه قیافه پیرمردها در موقع تعریف کردن خدارحم و عبدی خیلی جالب بود ! اما بعد از یکماه که بر خر مراد سوار بودند ، اداره اعزام کننده آنان که بعلت تحقیق ، پی بدروغ آنان برده بود ، بجهت فرار از جبهه جنگ و غیبت متوالی ، آنان را دستگیر وبا یک درجه تخفیف ، از اعدام رهایی ولی تا پایان جنگ ، در زندان ، ماندند . جنگ مدتهاست که تمام شده و خدارحم از گذشته خیلی پشیمان است از روی شهدا و خانواده آنان خجالت می کشد ، در هر مراسمی که بابت تشییع جنازه شهدا انجام می شود ، شرکت می کند و از شهدا عذر تقصیر ، می خواهد . یک روزی که شهدای گمنام آورده بودند ، او عینک جیوه ای مال کامو ، پسرش ، روی چشمش بود و یکی از عکاسان یک رسانه خبری داشت از وی عکس هنری می گرفت و خدا رحم طبق معمول رفت توی فیس و ژست دراین موقع صدای چند الف بچه را شنید که باهم می خوانند : قاطر ارده ای قاطر ارده ای ! از عکاس خجالت کشید و دوید بدنبالشان . هس هس می زد یک تاکسی ایستاد و گفت : خدارحم بیاسوار . ولشون کن . اگه یه روزی دوباره جنگ بشه همینا سینه سپر می کنن نه امثال من و تو یا اونای که به خارج فرار کردن . او دوستش عبدی بود که بعد از سی سال خدمت صادقانه در اداره متبوعه ! حالا به شغل دوم دیگری یعنی رانندگی تاکسی ارتقا ء یافته بود ! خدا رحم سوار شد و عبدی با خنده گفت : راسی خدارحم ، ناموست ! یعنی آفتابه چه شد ؟! اسهال خینی( خونی ) بگیری عبدی ! اگه اون شو (شب) اسهال نگرفته بیدیم (بودیم) حالا ما . . . - حالا ما چه ؟ - حد اقل زن تو نرگس و عیال مو زبیده . . . . . - چه می شدند ؟ - لا اقل بچه هامون . . . . - بکجا می رسیدند ؟ و هر دو باهم خواندند : بی خیال ! ما که رسوای جهانیم غم عالم پشم است خدا نگهدار
![]()

وبلاگ فرفروک
اخبار
مرتبط
: